تبليغاتX
هزار نكته

هزار نكته

هزار نكته باريك تر زمو اينجاست

روزم مبارک !

صبح که از خانه خارج شدم نسیم خنکی که جان را نوازش می داد در حال وزیدن بود . همه جا رنگ و بوی دیگری داشت و جان تازه ای گرفته بود .

وارد دانشگاه که شدم نگهبان به گرمی از من استقبال کرد و با احترام فراوان ، در ماشین من را باز کرد و من برای زدن کارت از ماشین پیاده شدم . در پارکینگ دانشگاه ،  تعدادی از همکاران دور هم جمع شده بودند به محض اینگه نگاهشان به من افتاد ، به طرفم آمدند و پس از خوش و بش های فراوان وارد سالن ساختمان اداری شدیم .

دانشجویانی که در راهرو ایستاده بودند با لبخند به من سلام کردند . از برخورد همه تعجب کرده بودم . وارد دفترم که شدم با کمال تعجب دیدم که بسیار تمیز شده بود و گلهای زیبایی داخل گلدان قرار داده شده بود . 

پس از چند دقیقه از طرف رئیس دانشگاه فارخوانده شدم . سریع خود را به اتاق ایشان رساندم . مسئول دفتر رئیس جلوی پای من بلند شد و گفت : بفرمایید آقای مهندس .

هنوز در را باز نکرده بودم که دیدم رئیس از اتاق خارج شد و من را به ورود دعوت کرد . جمع همکاران و اعضای هیات علمی را دیدم که داخل اتاق ایشان جمع شده بودند . داشتم از تعجب شاخ در می آوردم . امروز چه خبر است !؟

آقای رئیس دسته گلی را که روی میزش بود به همراه لوح تقدیر و هدیه ای بسیار نفیس را به من تقدیم کرد و گفت : امروز ، روز روابط عمومی است . روزت مبارک آقای مهندس !

تازه یادم آمد که امروز ، بیست و هفتم اردیبهشت ماه ، روز ارتباطات و روابط عمومی است . در پوست خودم نمی گنجیدم . نمردیم و دیدیم که بعد از چهار سال ، یک نفر از ما تجلیل کرد و از این جهت خوشحال بودم که خدمات و فعالیت های من در طول این چهار سال بالاخره به چشم آمد و جایی حساب شد . خستگی تمام این چهار سال از تنم بیرون رفت . در حالیکه از شدت خوشحالی گریه می کردم از اتاق رئیس خارج شدم .

حالا فهمیدم این همه پیامک و تماس بی پاسخ از همان  اول صبح از طرف دوستانم آمده بود به چه دلیل بوده است ؟

...

با صدای زنگ موبایلم از جا بلند شدم . دیدم که دیرم شده . سریع آماده شدم . در حالیکه هنوز در فکر خوابی بودم که دیده ام و به امید تعبیرش از خانه خارج شدم .

نگهبان در محل کارش نبود . کارت زدم و برای پارک ماشین وارد پارکینگ شدم . جا برای پارک ماشین زیر سایه بان نبود . ماشین را در گوشه ای پارک کردم ولی هنوز امیدوار به تعبیر خوابم بودم .

وارد سالن دانشگاه که شدم دیدم طبق معمول دانشجویان با بی اعتنایی از کنارم رد می شدند و وارد کلاس های خود می شدند . در اتاقم را که باز کردم سر گیجه گرفتم . اتاق به خاطر بادی که روز گذشته آمده بود ، پر از خاک شده بود . به نیروهای خدماتی گفتم که اتاقم را نظافت کنند . در جواب شنیدم که : اولاً فعلاً وقت نداریم برو خودت تمیز کن . دوماً باید با مسئولمان هماهنگ کنید و ایشان امروز مرخصیه .

مسئول دفتر رئیس ، خودش را به من رساند و بدون مقدمه و سلام و علیک گفت : کجایی که رئیس از صبح تا حالا دنبالت میگرده .

خودم را به اتاق ریاست رساندم . سلام بلند بالایی کردم و جواب آهسته ای شنیدم . آقای رئیس بدون اینکه سرش را از روی میز بلند کند گفت : کارهایی را که بهت گفته بودم انجام دادی ؟ به محض اینکه گفتم نه و بدم اینکه دلیل من را بشنود ، اجازه حرف زدن به من نداد و گفت : پس تو این دانشگاه چه می کنی ؟ مگه چه کار دیگه ای غیر از اینا داری .

 در حالیکه دیگه اعصابی برایم نمانده بود و قلبم هم درد گرفته بود از اتاق خارج شدم و به اتاق خودم رفتم .

با خودم گفتم : امروز روز من است . روز روابط عمومی . روزم مبارک .

.........................................................................................

بعد نوشت :

- باور کنید منظوری نداشتم !


+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم استاديان بيدگلي  |